تبليغاتX
از ماه لکه ای بر پنجره مانده
 پست آخر!

 

این صفحه یلدای لحظه هایم بود که به سحر نرسید

 

پرسیدند که رديفي؟

و من ياد رديف دراز مورچه هاي خانه قديمي مي افتم

وقتي يك خط سياه جرياني از مورچه بود كه همگي هم رديف بودند

فقط كافي بود با انگشت جايي از خط سياه رو لمس كنم

رديف سياه مورچه ها از خط خارج ميشدند ........

نه من رديف نيستم يكي از خدايان بازيگوش, مسير زندگي ام را لمس كرده ......

از خط خارج شده ام ......خوبم ...آزادم....ولي رديف نيستم

و زير نگاه خداي بازيگوشي هستم ..... نگاهم ميكند

گذر زمان  وقتی دوست‌ام بود  معنی‌اش آینده بود؛ اشتیاق و امید. زخم‌های کوچک‌ام را می لیسیدم و شفا در دستان بزرگ و مهربان ساعت بود. حالا وقتی از لیسیدن زخم‌هایت ناامید شده باشی، در انتظار درد ِ محتوم می‌مانی و تقویم بدترین  خصم توست.این جا زمان متوقف شد .قرار بود هر پست این وبلاگ یک سال از عمر من باشد. می‌دانید ؟ هر طعمی از یک حدی که بیشتر توی کام آدمی‌زاد بماند، عادی می‌شود. دست خود آدمی‌زاد بدبخت هم نیست واقعن. تلخی هم به جایی می‌رسد گاهی، که دیگر حس‌اش نمی‌کنی.

حالا دیگر هر لحظه، شوکرانی است که از شوکران‌‌بودگی‌‌، نه تلخی‌اش را دارد، نه کشنده‌بودن‌اش را. حالا دیگر فقط گام‌هایت را سست می‌کند.

پیاده‌‌روی‌‌های طولانی و بی‌دلیل. گریه‌های بی‌امان و پر از دلیل. سکوت‌های تخدیری‌

و فکر می‌کنی دیگر خدا را نمی‌توانی مقصر بدانی هیچ‌وقت، برای هیچ‌چیز. حالا دیگر خدا را از همان اول، تبرئه می‌کنی. و این هیچ نشانه‌ی خوبی‌ نیست، که تبرئه‌کردن همیشه مقصرندانستن نیست، گاهی کنارگذاشتن است.کلمه هایم دیگر حرفی برای گفتن ندارند.

آرشیو های این جا را هم به همان علتی که دارم می روم حذف کردم.امیدوارم اگر گذرتان به این جا افتاد از من به بدی یاد نکنید.دلم به حذف نرفت که تصمیم ام این بود . ثانیه هایتان عاشقانه .

پنج شنبه هجدهم تیر ماه هزار و سیصد و هشتاد وهشت

خداحافظ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط darklady  |